آشغالکوهِ لندفیل
کامیونها،عروسکِ کوکی،ماشینِ کنترلی،حشراتِ توی بطری ،بچههای آشغال کوه،آب سیاهِ سیارود، قارقارکلاغ سیاههای روی کاج ها، آبِ قیرشیرابه رود، موشهای گندۀ شیرابه رود، زرورق سوخته ، سنجاق سیاه،چالهی چشمهای بابا، لبهای کبودش ، سبیلهای زردش ...همه توی سرم می چرخید.
دیشب باز مامان وبابا به همدیگر فحش دادند...مامان گفت:" بازم یه چیزتو خونه گم شده" گفت: " تقصیر باباست" گفت:"شمارو میذارم میرم" گفت:"بابا دیگه حق نداره بره پیشش بخوابه".
بابا دیشب روی ایوان خوابید. نصفه شب که مامان صدام زد برم دستشویی، دیدم بابا روی ایوان نشسته ، با چشمهای چالش داشت نگاهم میکرد.ریش سبیلش زرد شده بود. لب هاش کبود بود.
نزدیکی بابا ، روی دیوار، زیرنور چراغ ، پروانۀ قرمزی نشسته بود، تا رفتم بگیرم فرارکرد. جلوی بابا ، جا سیگاری از کونۀ سیگار، کبریت نیمه سوخته پُر بود. دهنِ بابا بوی بد می داد، وقتی نگام کرد، دیدم چشمهاش پُرِخون بود.
روی دیوار، پشت بابا، چند تا پشه نشسته بود. یک پشهی مرده کناربابا افتاده بود.ازگوشهی ایوان مورچهها ردیف طرفِ بابا ، سمتِ پشۀ مرده می رفتند. از مورچههای اشغال کوه کوچکتربودند. بابا یکی ازمورچهها را گرفت ،گذاشت کف دستش ، همینطورکه داشت به مورچه نگاه میکرد گفت:" چرا نمی ری بخوابی پسر؟". سوسک کوچولویی نزدیک مورچهها می رفت، دویدم بطری آبم را ازروی تاقچۀ ایوان برداشتم، توی بطری حشرات را زندانی میکنم. سوسک را که آرام برای خودش راه می رفت ،گرفتم انداختم توی آب بطری . سوسک که داشت توی آب دست وپا میزد، یک پشه و یک مورچه هم گرفتم انداختم روش. آبِ بطری را تکانتکان دادم، گذاشتم روی تاقچۀ پنجره ،تا فردا به سحر نشان بدم.
ماشینم را گوشۀ اتاق، توی تاریکی، پیدا کردم ،بردم توی پشه بند،سرجام دراز کشیدم. مامان خوابیده بود.ماشین را گذاشتم روی سینه ام . چراغ های قرمزش توی تاریکی سوسو میزدند. مثل دوتا چشم ... مثل چشم های قرمز بابام ...ماشین کنترلی، عروسک کوکی، کامیونها، حشراتِ توی بطری،بچههای آشغال کوه،آبِ سیاهِ سیارود، قارقارکلاغ سیاههای روی کاج ها، موشهای گندۀ ِشیرابه رود، زرورق سوخته ، سنجاق سیاه،چالهی چشمهای بابا، لبهای کبودش ، سبیلهای زردش ...پیش چشمم می چرخیدند.
به مامان نگاه کردم چشمهاش بسته بود ، من هم چشمهام را بستم ...
روی آشغال کوه، توی باری که تازه از کامیون خالی شده بود،چمدانی صورتی پیدا کرده بودم .سحر بامن بود .دو نفری بازش کردیم، توش یک عروسک کوکی بود .عروسک دامن بلند پوشیده بود ، توی دستش بلندگو داشت ،راه می رفت برای خودش آواز میخواند...یکهو دیدم شیرابه رود مثل دریا به طرف ما می آید. آبِ سیاه، شده بود کوه ...روی آشغال کوه راگرفته بود....شیرابه رود همراه اشغال ها داشت مارا می برد ،...روی اب دست وپا میزدم مثل حشرات توی بطریم...
با صدای سحر از خواب پریدم. روی ایوان بود و صدایم می زد .ماشینم را برداشتم و از از اتاق بیرون دویدم .سحربه لبهی تاقچه تکیه داده بود، داشت به حشرات توی بطریم نگاه میکرد. بابا دیگر روی ایوان ننشسته بود. مامان توی باغ کارمیکرد ،سرش پایین بود...
ماشینم را دست سحر دادم ،دو نفری از پرچین خانه گذشتیم ،افتادیم توی جادۀ خاکیِ باریک ، از زیر درختان گذشتیم. توی راه، ازدرختِ سیب همسایه بالا رفتم، دو تا چیدم ،یکی دست سحر دادم، آن یکی را گاز زدم .گفتم: " مطمئنم این ماشین ازاون کنترلیا بود بود سحر" گفتم:"باید شانس بیاریم همون اول ، که بار تازه خالی شده، بچه ها خبردار نشدن سر برسیم سحر." گفتم:"اگه زود برسیم قول میدم کنترلیم پیدا کنیم سحر. عروسک...همه چی..."
وقتی زیرِدرختان کاجِ نزدیکِ آشغال کوه رسیدیم ، کامیونها داشتند، آشغالها را خالی میکردند .به سحرگفتم: "همین جا بمونیم،ازهمین جا نگاه کنیم،تا کامیونها دارند میرند ،زود میریم"
اشغال کوه بزرگترشده بود .بزرگتراز همیشه ... کمی مانده بود به درفک برسد...کلاغ سیاهها روی درختانِ کاج می خواندند قارقارقار...
کیسه های پلاستیکی قرمز ،نارنجی ،سبز...روی آشغال کوه، توی آفتاب از دورسوسو می زدند.سگ ،گاو و مرغِ وخروس همسایه ها دوروبرآشغال کوه می گشتند.سحرگاوی را نشانم داد که سرش توی پلاستیک گیرکرده بود، هرچه شاخهاش را تکان تکان
می داد، نمی توانست بیرون بیاورد.گاوپستانش بزرگ بود، یه عالمه شیر داشت...
چند تا مگس روی موهای خرمایی سحر نشسته بود. بطریی زیرِدرخت افتاده بود ،توش کمی آب بود. می روم بطری را برمیدارم .آهسته مگس را ازروی مویِ سحرمیگیرم توی بطری می اندازم، درش را محکم می بندم. مگس خودش را به دیوارۀ بطری
می زند و وزوزمی کند. بطری را اینقدر تکان تکان می دهم تا مگس بی حال شود .
می بینم روی اب دارد دست وپا می زند...
سحرکیفِ قهوه ای روی آشعال کوه نشانم می دهد، خنده کنان بپربپر می کنم ،یک مگس دیگرازروی شانهی سحر می گیرم، توی بطری میاندازم.بطری را تکان تکان
می دهم...
تا سرم را بلند می کنم ، چمدانی صورتی می بینم که دارد از از روی ماشین قِل
می خورد.به سحر نشانش می دهم .سحرچشمهاش را درشت می کند ومیگوید:"چقد خوشکل !"
نزدیکِ چند بطری خالی ،روی برگ های خشکیده، چند سنجاقِ سیاه ویک زرورق افتاده بود.هروقت مامان توی خانه ، اینها را می بیند، تا چند روز به بابا غرمی زند،
می گوید:" به خدا شمارو می ذارم میرم " می روم لگد محکمی روی سنجاق وزرورق می زنم ، بچه ها را پشت ردیفِ کاجهای نزدیک اشغال کوه می بینم .چند نفرهم روی درخت ها هستند...
چشم راننده که به ما می افتد دستش را طوری تکان می دهد یعنی که " دور شوید از اینجا" دست سحر را می کشم به طرف سیارود...سروصدای بچه ها از سیارود می آید ،دارند شنا می کنند. ازآشغال کوه تا سیارود سیصد قدم بیشتر نیست.آبی که مثل قیرسیاهست اززیر آشغال کوه بیرون می آید ، مثل ماری زیرکاج ها می گذرد، کمی انطرفتر،کنار کاج خشکیده ای توی سیارود میریزد.
یک بار که دونفر ماسک زده ازرشت آمده بودند ،یکی که داشت فیلم می گرفت گفت:" این شیرابهی زبالهی لندفیله که ازاینجا وارد رودخانه ای به نام سیاهرود میشه ، بعد از انجا به دوتا رودخانه به نامهای زرجوب وگوهررود میریزه..."
موشهای گنده داخل شیرابه ازیک طرف پایین، از طرف دیگر بالا می ایند...کنارههای شیرابهرود ، مورچهها می گردند.مورچهی سیاه گنده ای را از روی خاک برمی دارم، به سحر نشانش می دهم . می گویم"سحر ببین چه سرگنده ای داره ؟ چشم شونو ببین!" سحرمورچه را ازدستم میگیرد ومیگذارد کف دستش . می خواهم ازدستش بردارم و بیاندازم داخل بطری که چشمم به ماشینم زیر بغل سحرمی افتد ، یکهو می دوم ، می دوم به طرف اشغال کوه ... بچهها بالای آشغال کوه بودند.روی آشغال های تازه...
کیفِ قهوه ای ، چمدانِ صورتی توی دستشان بود.پشتم را به کاجی تکیه دادم و داد زدم :"بازم...دیر...رسیدیم ...سحر" عروسک کوکی،ماشین کنترلی،کامیونها، حشراتِ توی بطری ،بچه های آشغال کوه،آب سیاهِ سیارود، قارقارکلاغ سیاههای روی کاج ها، آبِ مثلِ قیرشیرابه رود، موشهای گندۀ ِشیرابهرود، زرورق سوخته ، سنجاق سیاه،چالهی چشمهای بابا، لبهای کبودش ، سبیلهای زردش ...بالای سرم می چرخید...
نرگس مقدسیان
آیا گلشیری فخرفروشی کرد؟...
ما را در سایت آیا گلشیری فخرفروشی کرد؟ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 20:10